تبليغاتX
منو ببخش.
برای بزرگم که .....

امید دارم به فصلی نو که امیدوار شوم به بودن

تنها ارمغان زندگی بودن است بودن تا ابدیت

مجالی برای اندیشیدن نیست ، زمان کوتاه است

و من تنها می اندیشم به اویی که مرا زاد

می پرستم او را که پرستش را سزاست

تنها امید شاید او باشد که هست

نمی دانم چه می گویم و می دانم که هیچ کس نمی داند

اما باز می نویسم

می نویسم برای او ، برای تمام آنچه که هست و نیست و خواهد بود

نبودن می آید و بعد از آن بودن ، ابدی بودن

آری و من تنها پرستنده ی تو ام

نمی دانم خستگی من ا زچیست از ناگزیر بودن یا امید به رفتن داشتن

تلاش برای سپیدی سراپای وجودم را در بر گرفته

لیک تنهایی در راه ترسانم می کند

تنها نیستم ولی خیال تنهایی مرا تنها نمی گذارد

او را دارم همیشه او را دارم

با من است و همراه من

تنها نجات و تنها پناه من و من تنها عاشق او و محتاج به او.

مرا بنگر و آرزویم را بشنو این را نمی نویسم

تنها می گویم امید به اجابت دارم

به اجابت اویی که مرا نهاد و بودن را به من آموخت.

نوشته شده توسط زهرا در 86/09/24 ساعت 0 | لینک ثابت |

من وتو
زندگی تکرار است

تکرار و باز تکرار

تکرار دیدن چشمان دریایی

شنیدن صدای باد در گیسوان پریشان

خواندن دفتر خط خورده ی تقدیر

بوسیدن گلبرگ های سپید مریم

بوییدن نگاه تو

و عاشق شدن

می خوانمت همانند سبزترین غزل

عاشقم

هرگاه تو را با نگاهی مست میکنم

و تو زیبایی

همچون رهایی از غربت

همچون لبخند

و نمی دانم

شاید همچون پاکی صداقت

زندگی تکرار زیبای بودن است

بودن در کنار هم

و من و تو شاد

شاد از بودن

و این پاکترین شعر ماست.

 

نوشته شده توسط زهرا در 86/09/15 ساعت 23 | لینک ثابت |

ای مهربان سلام
ای مهربان سلام

ردپای لبانم بر قلبت جا مانده

ردپایش را میبینی؟

دستانم دخیل بازوانت

پاهایم در پی یت

نرم و بی صدا آمدی

هیاهویی به راه انداختی و همه چیز را شکستی

من را ، غرورم را

غرورت پایدار ای مهربان

جای نگاهت بر قلبم ماند

و ارمغان من برای تو تنها بوسه بود.

ردپای لبانم بر قلبت جا مانده

نوازشت را در رویای کوتاه نیمروز دیدم

نوازشت را بلعیدم

و شادم.

ای مهربان

انعکاس رقص کلمات گوشم را می نوازد.

واژه ها میرقصند.

ذهنم بیدار است.

و چشمانم خواب

خواب و در رویای کوتاه نیمروز

دستانم میلرزد

قلبم می تپد

اشکم می غلتد

گونه هایم سرخ است

گر گرفته ام از احساسی ناب

جای نگاهت بر قلبم سنگینی میکند

آرامش در درونم موج می زند.

حال و هوایم بهاری است

بهاری.........

نوشته شده توسط زهرا در 86/09/07 ساعت 1 | لینک ثابت |

آینه.....

انتهای این آینه کجاست؟

تاولهای پایم مرا از حرکت وا میدارد.

خسته ام.

نمیدانی عشق راستین یعنی چه!

نمی دانی باور عشق یعنی چه!

نمی دانی فراموشی باور یعنی چه!

من باور عشق راستین را به فراموشی سپرده ام.

در آینه سرگردانم.

خیالم را باد ویران میکند.

خیالم را باد با خود میبرد.

خالی ام از هیچ.

پر ملال، پر رخوت ، خسته.

انتهای این آینه کجاست؟

تکه های سربی اندیشه بر بالهای باد می رود.

تمام داشته هایم ویران است

سرگردان در گردباد فراموشی.

تاولهایم خراشیده ست.

خراش سنگهای پیوند خورده با آینه.

مسخره ترین کابوس دنیا را می بینم.

پیوند سنگ و آینه!

می خندم

می خندم که میپنداشتم سنگ و آینه دشمن اند.

باورهایم ویران میشود.

خونی بیرنگ از پاهایم جاری است.

باز می خندم.

سرخی اش!؟

باورهایم ویران می شود.

دستهایم یخ زده.

اشک از چشمانم جاری است.

دستهایم بی حرکتند.

باز باوری غلط.

باد اشکهایم را با خود میبرد.

هیچ نیست جز باد و سنگ و آینه ی بی انتها.

باز می روم. باز می مانم. باز میگریم.

نهیبی بی امان در دلم!؟

.......!؟

چه میگویم؟ خنده دار است!

کدامین دل؟

بر زمین می افتم.

با زانوانم بر زمین می افتم.

دستانم بی حرکت است.

چشمانم را میبندم.

بر زمین می افتم.

بر سنگ سجده میکنم.

انتهای این آینه کجاست؟...

 

نوشته شده توسط زهرا در 86/09/02 ساعت 22 | لینک ثابت |

غیر از خدا هیچکس .......
يکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

يکي بود يکي نبود
يک مرد بود که تنها بود

يک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود

مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود

خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود

خدا گفت
:
شما را دوست دارم

پس همديگر را دوست بداريد

و با هم مهربان باشيد

مرد سرش را پايين آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد

زن به آب رودخانه نگاه ميکرد، مرد را ديد

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد

مرد دستهايش را بالاي سر زن گفت تا خيس نشود

زن خنديد

خدا به مرد گفت
:
به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي

و هر دو در آن زندگي کنيد

مرد زير باران خيس شده بود

زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت مرد خنديد

خدا به زن گفت
:
به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم

تا خانه اي که او مي سازد، زيبا کني

مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند

آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

يک روز، زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش

غذا مي داد. دستهايش را به سوي آسمان

بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند

اما پرنده نيامد،،،پرواز کرد و رفت

و دستهاي زن رو به آسمان ماند. مرد او را ديد

کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد

خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند

خدا خنديد و زمين سبز شد

خدا گفت
:
از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند

مرد گل را به دست زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد

زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند

مرد زن را ديد که مي خندد، کودکش را ديد که شير مي نوشد

به زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را ديد و خنديد

وقتي خدا خنديد

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت
:
با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد

راست بگوييد تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت

زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابلاي گلها

پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم ميدويدند

خدا همه چيز و همه جا را مي ديد

مي ديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر

زني گرفته است، تا خيس نشود

زني را ديد که در گوشه اي از خاک

با هزاران اميد شاخه گلي مي کارد

دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند

و پرنده هاي که
.......
خدا خوشحال بود

چون ديگر

غير از او هيچ کس تنها نبود

نوشته شده توسط زهرا در 86/08/13 ساعت 22 | لینک ثابت |

اشو

گل سرخ زیبا میشکفد چون تلاش نمیکند نیلوفر باشد.

و نیلوفر ها اینگونه زیبا میشکفند چون چیزی از افسانه ی شکفتن گلهای دیگر نمیدانند.

همه چیز در طبیعت زیباست

چون تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند.

هیچ یک نمیخواهد دیگری باشد.

همه به راه خود میروند.

نکته همین است.

خود باش و از یاد مبر هر کاری کنی نمی توانی غیر از خود باشی.

تمام دست و پا زدن ها عبث است.

تنها و تنها مجبوری خود باشی.......

 

انسان در تنهایی خود ، زشت است.

زندگی در عشق معنا می یابد.

زندگی در جاری بودن است،

زندگی در سهیم بودن است.....

نوشته شده توسط زهرا در 86/07/27 ساعت 2 | لینک ثابت |

عشق(اشو)

درختان با زمین

و زمین با درختان

پرندگان با درختان

و درختان با پرندگان

زمین با آسمان

و آسمان با زمین عشق میورزند.

تمام حیات در دریای بیانتهای عشق موج میزند.

بگذار عشق پرستش تو باشد.

بگذار عشق نیایش تو باشد.

 

عشق وجودت را تهی میسازد....

تهی از رشک،

تهی از قدرت طلبی،

تهی از خشم،

تهی از رقابت جویی،

تهی از خودستایی و تمامی زباله های پیرامون آن .

در عین حال عشق وجودت را سرشار از آن چیزی میکند

که امنون برای تو ناشناخته است،

وجودی مملو از رایحه ، پر از نور و لبریز از نشاط....

 

نوشته شده توسط زهرا در 86/07/21 ساعت 4 | لینک ثابت |

وداع ......

پروردگارا !

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هرچه را تو دیر میخواهی من زود نخواهم

و هر آنچه را که تو زود میخواهی من دیر نخواهم.

 

یک ماه رمضان دیگر رفت و من همانم که بودم. همان که در اول ماه بودم. نه بهتر و نه بدتر از او. اویی که از او گریزانم .در این سپیده دم آخرین تنها نیایش من به درگاه بزرگم این است.

 

مهربانم مرا به حال خود تنها مگذار .

مهربانم تنها تو را دارم و بس.

مهربانم مرا ببخش زیرا که آنچنان که سزاوار توست دوستت ندارم.

مهربانم دلم را به پرستشت وادار کن نه جسمم را و نه زبانم را.

 

و خداوند مرا آفرید نه برای پرستیدنش

که برای عشق ورزیدن به او.

 

نوشته شده توسط زهرا در 86/07/19 ساعت 5 | لینک ثابت |

مارمولک....

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

 

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني

داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين

خراب کردن ديوار در بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش

کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب

کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک

بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در

دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي

!!!

 

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس

تصور کنيد ما تا چه حدي ميتوانيم عاشق شويم اگر سعي کنيم.

نوشته شده توسط زهرا در 86/07/17 ساعت 3 | لینک ثابت |

دستم بگیر (اصلانی)

میدونم همه اینو شنیدید ولی خیلی زیباست.....

 

دستم بگیر ، دستم را تو بگیر

التماس دستم را بپذیر

درمانی باش پیش از آنکه بمیرم

آوازی باش ، پرواز اگر نهی

همدردی باش ، همراز اگر نهی

آغازی باش تا پایان نپذیرم

گلدانی باش ، گلزار اگر نهی

دلبندی باش ، دلدار اگر نهی

سبزینه باش با فصل بد و پیرم

از بوی تو، چون پیراهن تو

آغشته شد ، جانم با تن تو

آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

لبخندی باش در روز و شب من

در هم شکست از گریه لب من

بارانی باش بر این تشنه ، کویرم

آهنگی باش در این خانه بپیچ

پژواکی باش از بگذشته که هیچ

آهنگی نیست در نایی که اسیرم

آوازی باش ، پرواز اگر نهی

همدردی باش ، همراز اگر نهی

آغازی باش تا پایان نپذیرم......

 

 

نوشته شده توسط زهرا در 86/07/07 ساعت 3 | لینک ثابت |